امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه کوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچون کوفتن اب بود در هاون
مرا رها کردی؟
مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
اول که این وبلاگو ساختم خیلی ذوق داشتم .مرتب دنبال مطلب خوب بودم اما
الان واقعا ذوقم کور شده! حتی دوستامم انقدی به وبلاگ سر نمیزنن ! فکر
میکردم بچه های دانشگاه استقبال کنن و ازونجایی که از استعداداشون با
خبرم دوستداشتم با کمکشون و گذاشتن نوشته های خودشون بتونیم یه
وبلاگ به اسم دانشگامون داشته باشیم !!!
دانشگاه ...شده ما یه سایتم نداره ! اما حداقل اینکار که از دست خودمون بر
میومد . این نشون میده که خود دانشجوهامون ازین وضع راضین و دوست
ندارن یه دانشجوی واقعی توی یه دانشگاه واقعی باشند . دلشون پیشرفت
نمیخواد.